لطیفه 2
غربت
يك نفر مي خواهد برود خارج و با خودش سه كيلو قند مي برد. از او مي پرسند:« اينها را كجا مي بري؟»
مي گويد:« آخر شنيده ام غربت تلخ است.»
احوال پرسي
اولي: «حالت چه طور است؟»
دومي:« خوب است. تازه موكتش كرده ام.»
وارونه
فردي ميخي را سروته روي ديوارگذاشته بود و مي كوبيد. ميخ در ديوار فرو نمي رفت. ديگري كه شاهد اين ماجرا بود، گفت: «چه كار مي كني؟ اين ميخ كه براي اين ديوار نيست. اين ميخ براي ديوار روبه روست.»
لاف زني
روزي يك شخص لاف زن با يك آدم قوي هيكل دعوايش مي شود. قبل از هر حركت لاف زن، مرد قوي هيكل چند تا مشت به او مي زند و پرتش مي كند. آدم لاف زن در حالي كه نفسش بالا نمي آيد، به جمعيتي كه مشغول تماشا هستند مي گويد: «شما مي گوييد چه كارش كنم؟»
مسابقه فوتبال
ناظم:« چرا اين قدر دير به مدرسه آمدي؟»
دانش آموز:« آقا اجازه! من داشتم خواب يك مسابقه فوتبال مي ديدم. چون بازي به وقت اضافه كشيد، ناچار شدم خواب بمانم تا نتيجه آن معلوم شود.»
در كلاس علوم
معلمي در كلاس علوم از دانش آموزي پرسيد:« با ديدن پاي اين حيوان، نام حيوان را بگو.»
دانش آموز هر چه به پايي كه در دست معلم بود نگاه كرد، نتوانست پاسخ دهد. معلم پس از مدتي گفت: «بگو اسمت چيه تا برايت يك صفر بگذارم.»
دانش آموز پايش را از كفش درآورد و گفت: «خب، شما هم از روي پاي من بگوييد اسمم چيه.»
راننده ناشي
شخصي كه تازه ماشين خريده بود به تعميرگاهي رفت و به مكانيك گفت: «آقا، لطفاً ببينيد اين ماشين چه اشكالي دارد كه مدام به درو ديوار مي خورد.»