سفارش تبلیغ
صبا ویژن

کمی تا قسمتی شوخـی .....

صفحه خانگی پارسی یار درباره

لطیفه 1

دست پخت
از يك نفر كه با پا غذا درست مي كرد پرسيدند: «چرا با پا آشپزي مي كني؟»
جواب داد: «آخر دست
 پختم خوب نيست.»

 

در تيمارستان
رئيس تيمارستان به يكي از مراقب ها مي گويد: «من در اين جا از همه راضي هستم، فقط ديوانه اي هست كه اصرار دارد من برج ايفل را از او بخرم.»
مراقب مي
 گويد: «خب، چرا نمي خريد؟»
رئيس تيمارستان مي
 گويد: «آخر پول ندارم. اگر داشتم، حتما مي خريدم.»

 

در كلاس رياضيات
معلم به دانش آموز: اگر تو
۲۰۰ تومن پول داشته باشي و برادرت ۵۰ تومن آن را بردارد، چه قدر پول برايت مي ماند؟
دانش
 آموز:« ۳۰۰ تومن.»
معلم با عصبانيت:«
۳۰۰ تومن؟!»
دانش
 آموز: «چون آن قدر گريه مي كنم تا پدرم ۱۵۰ تومان ديگر هم به من بدهد!»

 

خواب
اولي: «من خواب ديدم رفته ام مسافرت.»
دومي: «من هم خواب ديدم كه يك غذاي خوشمزه خورده
 ام.»
اولي:« تنهايي؟ پس چرا من را دعوت نكردي؟»
دومي: «مي
 خواستم دعوتت كنم، ولي گفتند رفته اي مسافرت.»

 

علت طاسي
اولي: «چي باعث شد سر شما طاس شود؟»
دومي:
 «باد.»
اولي: «چرا باد؟»
دومي:«
 آخر باد كلاه گيسم را برد!»

 

در كلاس علوم
معلم:« حامد!  توضيح بده كه سيب زميني چگونه به دست مي آيد. »
حامد: «اجازه آقا!
  با پرداخت مقداري پول!»

 

نصف پرتقال
معلم رياضي از دانش آموز پرسيد: «اگر مادرت به تو بگويد نصف پرتقال را مي خواهي يا هشت شانزدهم، كدامش را انتخاب مي كني؟»
دانش
 آموز پاسخ داد: «نصف پرتقال را!»
معلم گفت: «مگر نمي
 داني نصف پرتقال با هشت شانزدهم پرتقال يكي است؟»
دانش
 آموز جواب داد: «چرا آقا! مي دانيم، ولي پرتقالي كه شانزده تكه شده باشد، قابل خوردن نيست.»